چه میکنن این ایرانیان سبز پوش
بقیه فیلم ها ی مربوط به داربی ملت-حکومت را تو این بلاگ ببینید:
http://keytube4u.blogspot.com/2009/10/football-protests-in-iran-during-match.html
چه میکنن این ایرانیان سبز پوش
بقیه فیلم ها ی مربوط به داربی ملت-حکومت را تو این بلاگ ببینید:
http://keytube4u.blogspot.com/2009/10/football-protests-in-iran-during-match.html
یه بار حضرت نوح و حضرت آدم و شیطان با همدیگه حرف می زدن و برای کم کردن روی همدیگه ادعا می کردند. حضرت آدم می گه: من قدبلندترین موجودی هستم که خدا آفریده.
حضرت نوح می گه من بیشترین عمر رو در میان آفریدگان خداوند کردم. شیطان هم می گه من دروغگوترین موجودی هستم که خداوند آفریده. قرار می شه سه تائی برن پیش خدا و از خداوند بخوان که درباره ادعای اون ها داوری کنه، اول آدم می ره و بعد از چند لحظه می آد بیرون و می گه: خداوند قبول کرد که من بلندقد ترین موجودی هستم که خدا آفریده.
ترم دوم دانشگاه تازه استارت نشریه پنجره رو زده بودیم. داش مهدی دوستی، من، محمد رضا رحمان آبادی، رضا جلیلوند و چند نفر دیگه شروع کردیم به راه اندازی نشریه. یکی از بچههای که از طریق مهدی تو جمع بود سرکار خانم عاطفه نبوی بود. به تدریج تو جلساتمون با هم آشنایی بیشتری پیدا کردیم با خلق و خوی هم آشنا شدیم و هر کی ایارش رو تو کار نشون میداد. ما که بی تجربه بودیم و سعی می کردیم بیشتر یاد بگیریم. اگر تو اون جمع کسی مثل عاطفه نبود شاید جمع کردم کار و کم کردن اصطکاکهای کار گروهی - که طبیعی هم هست - مقدور نبود. ماشالا هزار ماشالا همیشه تا زمانی که تو نشریه بود یه وزن اصلی به حساب میومد و یکی از نقاط قوت ما در مقابل نشریات دیگه مطالب زیبای ایشون بود. من که ارادت خاصی به عاطفه داشتم و همیشه از ایشون خاطرات خوبی دارم.
وقتی خبر بازداشت عاطفه رو از بچه ها شنیدم واقع باور کردنی نبود، که خباثت و بی شرفی مدعیان شرافت تا کجا پیش رفته که دیگر کسی مثل عاطفه نبوی هم مشمول حمله کودتا چیان قرار میگیرد.
بیش از ۳ ماه است که عاطفه و محسن و عزیزان دیگر از دوستان دور و نزدیک در اسارت این قوم متوحش هستند. چندان اخبار دقیقی از بچه ها نبود تا اینکه ایمیلی گرفتم از یه دوست. محتوی ایمیل نامهای بود از عاطفه نبوی که از داخل سلولش در اوین، توسط کمیته گزارشگران حقوق بشر منتقل شده است. گفتههای دردناک و ناراحت کننده عاطفه بسیار غمگینم کرد. به نظرم رسید، شاید بهتر باشد شما هم نامه را بخوانید.

نامه زیر، توسط عاطفه نبوی در بند 209 نوشته شده و از طریق کمیته گزارشگران حقوق بشر انتشار می یابد.
نگران نباشید! اینجا اتفاقی نمی افتد.
روزهای اول هنوز باران های بهاری می بارید و حال باران پاییز بوی خوشایند خاک را سخاوتمندانه از توری های بالای سلول به درون می ریزد و اگر خوب جاگیری کنی، شاید بعضی قطرات نافرمان باران که کج باریده اند به بند 209 بیایند و صورتت را نوازش کنند. روز نود و هفتم! مبادا فکر کنید که فرقی با روزهای دیگر دارد، فقط بهانه ایست برای نوشتن، اگر نه، تفاوتی با روز 30 ام ، 87 ام و دوم ندارد. اینجا روزها از هم جدا نمی شوند و به مجموعه ای پیوسته از روزان و شبان بدل می شوند. همیشه روزها به واسطه اتفاقات هویت می یابند و می توان به آنها ارجاع داد، اما در اینجا هیچ اتفاقی نمی افتد به جز " اتهامی که تفهیم نمی شود"، " وکلایی که دیده نمی شوند"،" دادگاههایی که تشکیل نمی شوند" و ... گویی " ما بیرون زمان ایستاده ایم.".
اینجا احساساتت ملغمه ای ازتضادهاست و تو گویی آونگی هستی که در رفت و برگشت بی پایان خود، شب را به روز پیوند می دهی و آنچه بیش از همه آزارت می دهد، اینهمه بیهودگی است، چیزی برای اعتراف کردن نیست، اینگونه بیهوده به " بودن" ات حتی شک می کنی ولی عیب اینجاست که آنان همچنان بر این بیهوده بودنت در اینجا پای می فشارند.
در اینجا گریه می کنی، می خندی، می خوری، می خوابی و همچنان بیهوده منتظر می مانی در حالی که بیرون از اینجا زندگی ای جریان دارد که باید تو را هم می برد، دانشگاهی که نتیجه اش را نگرفتی، کاری که به مصاحبه اش نرسیدی و ...
صبح است، اما چشمانت را می بندی تا دوباره به این صبح نا به جای خشکیده بر دریچه خورشید گشوده نشود، تا صبح بی اتفاق را با معجزه خواب پیوند زنی. روزهای اول تا مدتی خواب آزادی را می بینی و رؤیای پلاستیک مشکی لباس ها در دست نگهبان خندان، لباس هایی با بوهای آشنا. اما مدتی دیگر در خواب هم رها نمی شوی، در خواب هایت هم دیگران به زندان می آیند و دنیایت می شود سلول، راهرو، دستشویی!!- بیرون، رویایی است دور! فردایی که باید از آن بیدار شوی به خصوص حالا که تک تک هم سلولی هایت آزاد می شوند و پتوهای زیرت بیشتر و جایت نرمتر و نگهبانان مهربانتر. باز بی هیچ اتفاق و دست اندازی که راحت روزت را بر هم زند!! اما گریزی نیست، بدن میل به بیداری دارد، هرچند ذهن پس می زند و روزت آغاز می شود و به کندی چاقویی کند از رگ و پی ات می گذرد و زمانی که به پایان می رسد، انگار هیچ وقت نبوده! مانند چاه سیاهی که هر چه دست می سایی، پیش می روی و مردمک ها را گشاد می کنی که هیچ نمی بینی و ناگاه در چاه دیگر فرو می غلطی و شب زندان فرا می رسد، شب ها بارت سبک تر است و گویی باری را که از آغاز روز بر روش گرفتی بر زمین می نهی و فراموشی خواب، ترا می رباید.
راستی!! امروز هم اتفاقی نیفتاد، اما خوب- یک ساعتی گذشت.
عاطفه نبوی چاشنی
زندان اوین/ بند 209
به نقل از سایت دیدنی ها

شعری که در ادامه می آید ، از دوستی قدیمی است. نمی دانم اجازه دارم اسمش را ذکر کنم یا نه. به همین دلیل فقط شعر را آورده ام:
لاشخور
بر فراز سر من لاشخوریست
که چمان در افق این دژ هر مرد به مردار بدل
منتظر مانده حریص
تا که کی لاشه شوم.
...
ادامه مطلب ...